استدیو تیپس

یک سایت دیگر با وردپرس فارسی



خبرگزاری استدیو-گروه فرهنگ: حضرت باب الحوائج علی اصغر(ع)، یکی از دسته گل‌های بوستان محمدی، علوی و حسینی است که شب سالروز میلاد مسعودش در شب دهم از ماه مبارک رجب، ایام جشن و سُرور اهل بیت(ع) و دوستداران ایشان است.

و این جشن و سرور، با اشعار شاعران آئینی و از جمله این شعر از حسن لطفی حلاوتی صد چندان دارد:

شبی که اذان گفت بابا؛ همه
پُر از یاد میلاد اصغر شدند

خدا دید چشم پر احساس تو
از آن ابتدا غرق مادر شدند

کسی را نگاه ات معطل نکرد
دو دست مرا هیچ معطل نکرد

تو دریایی و در تماشا رُباب
تو در خوابی و غرق لالا رباب

تو تا آمدی آبرو دادی اش
که خندید با تو به زهرا رباب

شبیه حسینی و مات تو اند
همه دور گهواره حتی رباب

او نوزادی است بس بزرگ که این سه بیت از شعر علی اکبر لطیفیان  نشان می‌دهد، علی بودن و عُلوّ و رفعت، اصغر و اکبر ندارد:

      جز عجز، سائل چاره ای دیگر ندارد
      وقتی کریمیِ‌ خدا آخر ندارد

      ما را برای در زدن معطل نکردند
      اصلا ‌بیوت این کریمان در ندارد

      این خانواده کودکش ذاتاً بزرگ است
      نام علی که اصغر و اکبر ندارد

شأن و مقام این نازدانه تا آنجاست که همه باید برای رسیدن به آن مقام و شأن، بالی برای پرواز بیابند؛ چرا که آن زیباترین ستاره آسمان علوی و فاطمی، ره صد ساله را، یک شبه پیموده است و این نکته در شعری از محمدمهدی نسترن خودنمایی می‌کند:

      از لا به لای دفتر شعرم عبور خواهم کرد
      امشب تمام قافیه‌ها را مرور خواهم کرد
      انشای جمله‌های ملیحانه تو را
      با کاغذی ز جنس محبت نمور خواهم کرد
      امشب به زیر پرچم عشق تو آمدم
      مدح تو را ز جوهری از جنس نور خواهم کرد
      حالا برای رسیدن به شأن تو
      بالی برای پر زدنم جفت و جور خواهم کرد
      ای پیر کوچک ای گُل دُردانه ی رباب 
      از خواندنم برای تو حس غرور خواهم کرد
      اکنون مرا بهار دل انگیز دیگری
      کی می‌رسد پیاله ی لبریز دیگری
      امشب به سمت و سوی تو پرواز می‌کنم
      با بردن نوای تو اعجاز می‌کنم
      گفتم علی اصغر و لبریز از خُم ام
      با جرعه ای ز جام تو آغاز می‌کنم
      عاشق تر از همیشه نگاهم به سوی توست
      با اشک خود محبتم ابراز می‌کنم
      دل را دخیل یک پَر قنداقه شما
      بستم و قفل بسته ی خود باز می‌کنم
      هر لحظه، هر دقیقه، تمامی‌عمر خود
      حوض دو چشم خود ز تو نمساز می‌کنم
      ای ماورای هر چه غزل در نگاه عشق
      ساکن شدم به عشق تو در خانقاه عشق
      امشب میان شعر و غزل بنده عابرم
      با بیمه‌ای به اسم تو آسوده خاطرم
      شش ماهه‌ای که یک شبه، صد سال رفته‌ای
      آقا محل بده به خدا بنده شاعرم
      امشب تمام قافیه‌هایم بدل شده
      شعرم پر از طراوت طعم عسل شده
      یک آیه از اهالی بالا رسیده است
      زیباترین ستاره زهرا رسیده است
      در نیل غصه‌های زمین یک عصا بزن
      گویا دوباره حضرت موسی رسیده است
      هر کس که مرده دل شده در عصر حاضرش
      مژده بده به او که مسیحا رسیده است
      باید سوار کِشتی اهل یقین شوی
      بر ساحل نگاه تو دریا رسیده است
      امشب دوباره ساکن میخانه می‌شویم
      شاید دوباره حضرت مولا رسیده است
      شُکر خدا که عنایتتان شاملم شده
      ابیاتی از دهان شما حاصلم شده
      اینها گذشت و واقعه از راه می‌رسد
      یوسف دوباره بر ته یک چاه می‌رسد
      باید دوباره خواند غزلهای ناتمام
      وقتی پیامی‌از خود الله می‌رسد

او در حقیقت، بزرگترین مرد قبیله ی عشق است؛ آنجا که با آمدنش، عطش را به چشم پُر از آتشِ نهرِ فرات انداخت؛ گواهِ تاریخ شد و لقب «باب الحوائج» را برازنده ی خود کرد. و تمام این نکات در ابیات زیر از حسن کُردی قابل مشاهده است:

      همین که عطر نفس‌هات در زمان پیچید
      زمین برای بزرگی به دست و پات افتاد
      برای دلبری از چشم بی قرار حسین
      هُمای عشق به چشمان دلربات افتاد
      بزرگ مرد قبیله، علی اصغر عشق
      کنار نام شما راهی از نجات افتاد
      شکوفه ی سَحَر بیت حضرت ارباب
      تو آمدی و علی باز در حیات افتاد
      همین که پای تو در چشم شهر سُکنی کرد
      عطش به چشم پر از آتش فرات افتاد
      تو مستجاب ترین ذکر هر دعا هستی
      ضمان حاجت هر درد بی دوا هستی
      تو مثل یک گُل سرخی که بال و پر داری
      برای دلبری از دلبران هنر داری
      تمام اهل شما دلبرند اما تو
      کرشمه و جَنَم و ناز بیشتر داری
      اگر چه کودکی؛ اما گواه تاریخ است
      بزرگی از پر قنداقه ات به سر داری
      توئی که یک تنه یک لشکری برای حسین
      شبیه حضرت سقّا دل و جگر داری
      تو حرف آخر و فصلُ الخطاب بابایی
      چرا نیامده حالا سر سفر داری
      قسم به اشک رباب و به خنده‌های حسین
      مباد لحظه ای دست از دلم تو برداری
      پناه لحظه ی دلواپسی علی اصغر
      جواب روز غم و بی کسی علی اصغر

و اکنون در خاتمه ی مرور برخی از اشعار شاعران آئینی در مدح و منقبت طلوع منوّر حضرت نازدانه ی شش ماهه (ع)، به شعری از رضا جعفری می‌رسیم که در آن، نخِ قُنداقه آن بزرگمرد کوچک، به مداری از کهکشانها تشبیه شده است:

      زلال اشک تو رَشک فُرات است
      فرات از صافی چشم تو مات است
      وجود تو تعادل بخش این نهر
      که بی تو آبگیری بی ثبات است
      نماز صبر می‌خواند کنارت
      غمت گرداب کشتی نجات است
      نیازی نیست تا حِکمت بخوانیم
      وجودت شرح اسماء و صفات است
      من از عمر کم ات خواندم که روحت
      به این کثرت سرا، بی ‌التفات است
      نخِ قنداقه ی پُر پیچ و تاب ات
      مدار کهکشان و مُمکنات است

امکان نظر دهی وجود ندارد.